۳۳ سال پس از انقلاب سال ۵۷ ایران، بازخوانی علل و عوامل آن موضوعی است که همچنان مورد غفلت قرار گرفته است. قصد دارم نظر خود را در این رابطه در چند بخش بنویسم. طبیعتا آنچه مینویسم از ناحیه یک انسان علاقمند است و نه یک کارشناس صد در صد آگاه.
توجه: در شکلگیری انقلاب ایران متغیرهای فراوانی وجود داشتند و هرکدام به اندازه اهمیت و توان خود بر آن تاثیر گذاشتند؛ نوشته زیر به معنای نادیده گرفتن بقیه عوامل نیست و تنها تبیین یکی از عوامل است.
×××
در نوشتههای پیشین، جایی هم به تغییر شکل و ماهیت اپوزیسیون اشاره کردم و گفتم که اگر نیروهای جدید میخواستند به راه گذشتگان بروند، قطعا شاهدی هیچگونه تغییری در ایران نبودیم. این موضوع میتواند بسیار گستردهتر مورد بررسی قرار گیرد.
مسئله این است که اپوزیسیون موجود در ایران تا پیش از کودتای ۲۸ مرداد، نه خیال سرنگونی شاه را داشت و نه فکر برچیدن سلطنت. این نیروها هر آنچه به یاد داشتند و آموخته بودند را تا روز کودتا به کار گرفتند؛ اما در روزی که شاه با لشکر نظامیان و فواحش و چماق به دستان وارد میدان شد و قدرت را در اختیار گرفت، اپوزیسیون دچار یک سردرگمی تئوریک شد. واقعیت این است که کسی به این مرحله از داستان فکر نکرده بود و اگر هم فکر کرده بود، راهی برایش پیدا نکرده بود. اپوزیسیون پس از کودتای ۲۸ مرداد دچار یک رخوت و انفعال شد که از نبود تئوری مناسب و منسجم نشات میگرفت. گرچه در پیدایش این شرایط حکومت نیز دخالت داشت؛ اما قطعا کسی از حکومت انتظار ندارد برای اپوزیسیون خود (آن هم در شرایط پس از کودتا) برنامهریزی کند.
درست است که سران گروههای فعال سیاسی پس از کودتا به محاق اجباری فرستاده شدند؛ اما اگر حکومت نیز چنین نمیکرد، آنها خود کم کم از صحنه حذف میشدند چون در برابر جوانان تازه وارد سیاست شده، راهکاری برای عرضه نداشتند. به بیان دیگر، پوستاندازی اپوزیسیون پس از کودتای ۱۳۳۲، اجباری و گریزناپذیر بود.
بین سالهای ۴۲ تا حدود ۵۰ که در ایران صدایی شنیده نمیشد، ورق داشت برمیگشت. غلبه تئوریک “جنبش مسلحانه” بر جنبش اصلاحات از درون، داستانی نبود که بتوان آن را در یک روز پذیرفت یا عملی کرد. جمله مرحوم بازرگان در دادگاه نهضت آزادی با این مضمون که “ما آخرین کسانی هستیم که با شما قانونی برخورد میکنیم” هم میتوانست یک پیشبینی باشد و هم تهدید و هشدار که البته هیچکس آن را جدی نگرفت. لطف الله میثمی در جلد اول خاطرات خود، خاطرهای را نقل میکند که میتواند بسیار مهم باشد. میثمی میگوید وقتی محمد حنیفنژاد که همراه دیگر سران نهضت آزادی دستگیر شده بود، قرار بود از زندان آزاد شود، در لحظه آخر خداحافظی، مهندس بازرگان دست خود را به صورت اسلحه به سمت او میگیرد و شلیک میکند. میثمی با احتیاط این خاطره را نقل میکند و تاکید دارد چندان به واقعی بودن آن مطمئن نیست. اکنون نیز هیچ کدام از دو طرف این خاطره زنده نیستند تا بر صدق و کذب آن شهادت دهند اما اگر واقعا این داستان حقیقت باشد، نشان میدهد سخنان بازرگان در دادگاه، تنها یک پیشبینی نبوده است. حتی اگر این خاطره واقعیت نداشته باشد، باز هم نکته مهم این است که مهمترین گروهی که با شاه به مبارزه مسلحانه برخواست، از دل حزبی بیرون آمد که در طول حیات چندین دههای خود، همواره به مبارزه بدون خشونت وفادار بوده است.
محاکمه سران نهضت آزادی و جبهه ملی و برخورد تند با آیت الله خمینی، در سالهای اولیه دهه ۴۰، ناگهان به سیاسیون نشان داد تمامی راههای اصلاح بسته شده است و آنها باید راهی جدید پیدا کنند. یافتن این راه تازه، پذیرش تئوریک آن و در نهایت درونی شدنش بین فعالان سیاسی، چیزی حدود ۵ سال زمان برد. هرچند رژیم اولین نشانههای آن را در سال ۵۰ دید. راه جدیدی که انتخاب شد، به شدت متاثر از فضای جهانی آن روزها بود. انقلابهای مسلحانه با گرایش چپ علیه امپریالیزم و سرمایهداری و استعمار وابسته و… رسم آن روزها بود. درحقیقت رنگ آن دوران، سرخ بود. پس طبیعی بود که ایران نیز سرخ شود. اما این سرخ شدن یکشبه اتفاق نیافتاد. از ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۲ ده سال زمان لازم بود تا همگان به بنبست راهی که برگزیده بودند، ایمان پیدا کنند و از آن روز تا زمان یافتن راه جدید، حدود ۵ سال زمان برد؛ اما از زمانی که راه جدید یافته و درونی شد، تا سرنگونی رژیم حدود ۱۰ سال زمان لازم بود. تازه این ۱۰ سال محصول بسیاری از اشتباهات فردی و گروهی بود که تنها برای یک نمونه میتوان به جریان دستگیری بخش اعظم سران و نیروهای سازمان مجاهدین خلق در سال ۵۰ اشاره کرد. آن هم پیش از آنکه حتی یک گلوله از سوی آنها شلیک شده باشد.
۳۳ سال پس از انقلاب سال ۵۷ ایران، بازخوانی علل و عوامل آن موضوعی است که همچنان مورد غفلت قرار گرفته است. قصد دارم نظر خود را در این رابطه در چند بخش بنویسم. طبیعتا آنچه مینویسم از ناحیه یک انسان علاقمند است و نه یک کارشناس صد در صد آگاه.
توجه: در شکلگیری انقلاب ایران متغیرهای فراوانی وجود داشتند و هرکدام به اندازه اهمیت و توان خود بر آن تاثیر گذاشتند؛ نوشته زیر به معنای نادیده گرفتن بقیه عوامل نیست و تنها تبیین یکی از عوامل است.
×××
هر حکومتی در دنیا در هر زمانی که باشد، قاعدتا مخالفانی دارد و موافقانی؛ اما نکته مهم این است که از نظر اندازه این موافقان و مخافقان صد در صدی تعداد کمی از مردم یک کشور را تشکیل میدهند. اکثریت بسیاری از مردم همواره تودههایی هستند ساکت و بینظر که تنها با حاکمان توافق میکنند. این توافق بر سر اموری روز مره و ساده است که میتوان در یک کلام نام “زندگی” را بر آنها گذارد. در حقیقت مردم میخواهند زندگی کنند و برایشان چندان تفاوتی نمیکند چه کسی حاکم است. در این زمان است که مخالفان و موافقان حکومت باید بر سر مسائل مورد اختلاف توافق کنند که این توافق از طریق مذاکره حاصل میشود و مذاکره یعنی “سیاست”. اگر این دو گروه نتوانند به روشهای مرسوم به توافق برسند، سعی میکنند توده خنثی را به سوی خود جلب کنند. ورود تودهها به دنیای سیاست یعنی پایان سیاست. در حقیقت سیاست مانند ترمز خودرو است. ترمز تا زمانی کارکرد دارد که برخوردی صورت نگرفته است. زمانی که خودرو با مانع برخورد کرد، کار ترمز تمام شده است و باید خسارتهای مادی و معنوی را محاسبه کرد. ورود تودهها به دنیای سیاست، مذاکره را به پایان میرساند و فضا را احساسی میکند. در این زمان، سخن گفت از “توافق”، “خیانت” محسوب میشود.
این نکتهای است که غالبا از سوی حاکمان و اپوزیسیون در ایران مورد غفلت قرار میگیرد و معمولا فضا به گونهای شکل میگیرد که امکان مذاکره به سرعت از بین میرود.
حکومت پهلوی از سال ۴۰ تا ۱۷ شهریور ۵۷ زمان داشت که با مخافان خود گفت و گو کند؛ اما از این تاریخ به بعد دیگر همه چیز دیر شده بود. روی کار آمدن شخصی همچون شاپور بختیار و تلاشهای رفورمیستهایی مانند مهدی بازرگان و یدالله سحابی، پس از شهریور ۵۷، درحقیقت سر به دیوار کوبیدن بود.
“شاه، صدای مخافان را دیر شنید”. این جملهای است که بارها از زبان مبارزان دیروز و حاکمان امروز شنیدهایم؛ اما واقعیت این است که شاه صدای مخالفان را هرگز نشنید. او همانطور که خود گفت “صدای انقلاب مردم” را شنید. او زمانی به فکر افتاد که “سیاست” دیگر تمام شده بود. برخورد صورت گرفته بود و دو طرف در حال شمارش کشتهها بودند. ورود مردم عادی به دنیای سیاست، انقلاب ساخت و در زمان کوتاهی همه چیز را به نفع مخافان تمام کرد. این داستان یکبار دیگر پس از انقلاب و در دهه شصت اتفاق افتاد با این تفاوت که این بار مردم به نفع حکومت به میدان آمدند و در عرض چند ماه، تمامی گروههای مخالف (از برانداز تا رفورمیست و اصلاحطلب) از میدان سیاست به در شدند.
به میدان آمدن تودههای خاموش گرچه دستاوردهای مهمی برای طرف برنده به همراه دارد؛ اما از آنجا که فضا را احساسی میکند و به قول معروف “موج” ایجاد میکند، در کوتاه زمانی بعد، خود به درد سر تبدیل میشود.
مبارزان زمان شاه، با به میدان کشاندن مردم، توانستند در برابر حکومت پهلوی پیروز شوند و پس از آن یک گروه از این مبارزان با کمک مردم همچنان در صحنه مانده بقیه گروهها را از میدان به در کردند؛ اما پس از آن هزینههای گزافی برای این تصمیم خود پرداختند. هزینههایی که برخی از آنها هنوز نیز پرداخت میشوند و ظاهرا راهی برای رهایی از آنها نیست. هرچند جنگ هشت ساله با عراق بخش بزرگی از این پتانسیل را تخلیه کرد؛ اما همان میزان باقی مانده نیز برای ایجاد مشکل کافی بود و هست.
نتیجهگیری: حکومتها تا زمانی میتوانند مخالفان خود را ندیده بگیرند که مردم عادی احساس نکنند توافقاتشان با حکومت به صورت یکجانبه نقض شده است. در چنین حالتی امکان ادامه حیات برای هر حکومتی دشوار خواهد شد. اما از سوی مقابل، به میدان آورد تودههای خاموش همواره باید آخرین گزینه یک اپوزیسیون باشد، چون در این صورت امکان هرگونه مذاکره، سیاستورزی، اصلاحات و حرکت عقلانی و حساب شده از میان میرود و نتایج حاصله لزوما چیزهایی نیستند که اپوزیسیون میخواستند. برای درک بهتر و به روزتر این موضوع کافی است به اتفاقات یک سال و اندی مصر توجه کنیم.
۳۳ سال پس از انقلاب سال ۵۷ ایران، بازخوانی علل و عوامل آن موضوعی است که همچنان مورد غفلت قرار گرفته است. قصد دارم نظر خود را در این رابطه در چند بخش بنویسم. طبیعتا آنچه مینویسم از ناحیه یک انسان علاقمند است و نه یک کارشناس صد در صد آگاه.
توجه: در شکلگیری انقلاب ایران متغیرهای فراوانی وجود داشتند و هرکدام به اندازه اهمیت و توان خود بر آن تاثیر گذاشتند؛ نوشته زیر به معنای نادیده گرفتن بقیه عوامل نیست و تنها تبیین یکی از عوامل است.
***
توجه به شرایط جهانی در آستانه انقلاب ایران، بسیار مهم است. دنیای دو قطبی و جنگ سرد بین آمریکا و شوروی، باعث شده بود هر کدام از این دو ابرقدرت به فکر یارگیری از میان کشورهای ضعیفتر باشند. ایران در آن زمان متحد خوبی برای آمریکا به شمار میرفت و از جمله موانع دستیابی شوروی به آبهای آزاد بود. اگر از میان مخالفان حکومت شاه، چپها قدرت را در اختیار میگرفتند، آمریکا یکی از متحدان اصلی خود در همسایگی شوروی را از دست میداد و ایران پایگاه نظامی شوروی میشد. به همین دلیل سالهای سال آمریکا از شاه در برابر مخالفان چپگرایش حمایت میکرد. این موضوع تا سال ۵۷ نیز ادامه یافت و حتی زمانی که شواهد نشان میداد شاه دیگر نمیتواند بر اوضاع مسلط شود، باز هم غرب حاضر نبود حمایت از او را متوقف کند. در این میان غرب نگرانیهای دیگری نیز داشت. نبود یک قدرت مرکزی در ایران میتوانست به تجزیه کشور منجر شود. برخلاف نظر برخی از تحلیلگران حکومتی، تجزیه ایران و دیگر کشورهای خاورمیانه در دستور کار غرب نیست.
در صورت تجزیه، ایران به چند کشور تقسیم خواهد شد؟
۱- کردها: کردهای مقیم شمال غرب و غرب ایران قطعا یکی از کشورهای جدید را خواهند ساخت؛ اما داستان به همینجا ختم نمیشود. با تشکیل یک کشور به نام کردستان، کردهای ترکیه، عراق و سوریه نیز خواهان پیوستن به این کشور جدید هستند و بدین ترتیب ناآرامی خاورمیانه را فرا میگیرد و جریان نفت با اختلال مواجه خواهد شد.
۲- ترکها: در زمان استقرار حکومت شوروی، جمهوری آذربایجان امروزی، بخشی از اتحاد جماهیر شوروی بود. درصورتی که ترکهای ایران خواهان تشکیل حکومتی جداگانه میشدند، یا به انظمام شوروی در میآمدند و یا با ترکیه ادغام میشدند. این موضوع چندان به مذاق دیگر کشورها خوش نمیآمد.
۳- اعراب: اعراب ایران در صورت جدایی از خاک ایران یا به صورت یکی از امیرنشینهای حوزه خلیج فارس در میآمدند و یا ضمیمه خاک عراق میشدند. انظمام به عراق قطعا مورد قبول غرب نبود و تشکیل یک کشور نفتی تازه در حوزه خلیج فارس نیز دردسرهای جدیدی را به همراه داشت.
۴- ترکمنها: ترکمنهای ایران در صورت جدایی قطعا به شوروی میپیوستند.
۵- بلوچها: بلوچهای ایران نیز تمایل زیادی به همسایگان پاکستانی خود دارند.
همانگونه که مشاهده میشود، در صورت تجزیه ایران، کشورهای جدیدی شکل نمیگرفتند و عمده مناطق جدا شده احتمالا ضمیمه خاک دیگر کشورهایی میشدند که در آن روزهای با ایالات متحده رابطه چندان مناسبی نداشتند. از سوی دیگر تشکیل کشور مستقل کرد، از ایران تا سوریه را به آتش میکشید. به همین دلیل غرب از فقدان یک قدرت متمرکز در ایران هراس داشت.
موضوع دیگر، جریان نفت و تسلط بر تنگه هرمز بود. اگر نفت ایران به صورت ناگهانی بر روی غرب بسته میشد و یا جریان انتقال نفت از تنگه هرمز با اختلال مواجه میشد، اقتصاد جهانی چه گزینههایی برای رهایی از بحران داشت؟
در همین اثنا، آیت الله خمینی از عراق به فرانسه رفت و با کمک روشنفکران همراهش، در صدر اخبار روزنامههای غربی قرار گرفت. در این میان کشورهای غربی به صورت اضطراری جلسهای تشکیل دادند که کنفرانس گوادلوپ مشهور شد.
کنفرانس گوادلوپ جلسهای بود که در ژانویه ۱۹۷۹(دی ۱۳۵۷) میان روسای دولت ۴ قدرت مهم بلوک غرب (آمریکا، بریتانیا، فرانسه و آلمان) در جزیره گوادلوپ برگزار شد. این جلسه به میزبانی والری ژیسکار دستن رئیسجمهور فرانسه در جزیره گوادلوپ از سرزمینهای ماوراء بحار فرانسه در دریای کارائیب با شرکت جیمی کارتر رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا، جیمز کالاهان نخستوزیر بریتانیا، هلموت اشمیت صدراعظم جمهوری فدرال آلمان و خود ژیسکار دستن برگزار شد.
نتایج این جلسه هیچگاه به صورت مشخص اعلام نشد؛ اما از خلال سخنان شرکتکنندگان در سالهای بعد میتوان این طور استنباط کرد که غرب با رفتن شاه و حکومتش موافقت کرده است. این موافقت تنها زمانی رخ داد که یک آلترناتیو غیر چپگرا در میان مخالفان شاه خودنمایی کرده بود. در فاصله کمی از این کنفرانس، حکومت شاه سرنگون شد و حکومتی مذهبی با مخالفت شدید ایدهئولوژیک با شوروی و کمونیسم بر سر کار آمد.
نتیجهگیری
نوشته بالا به این معنی نیست که دولتهای غربی، حکومت پس از شاه را بر سر کار آوردند، این قدرتها تنها راه را برای خروج شاه از ایران و سقوط حکومت او به نفع یک حکومت غیر چپگرا فراهم کردند. رخدادهای پس از سال ۵۷ نشان داد اسلامگرایان به شدت به شعار “نه شرقی، نه غربی” پایبند هستند.
۳۳ سال پس از انقلاب سال ۵۷ ایران، بازخوانی علل و عوامل آن موضوعی است که همچنان مورد غفلت قرار گرفته است. قصد دارم نظر خود را در این رابطه در چند بخش بنویسم. طبیعتا آنچه مینویسم از ناحیه یک انسان علاقمند است و نه یک کارشناس صد در صد آگاه.
توجه: در شکلگیری انقلاب ایران متغیرهای فراوانی وجود داشتند و هرکدام به اندازه اهمیت و توان خود بر آن تاثیر گذاشتند؛ نوشته زیر به معنای نادیده گرفتن بقیه عوامل نیست و تنها تبیین یکی از عوامل است.
×××
وقتی شهریور ۱۳۲۰ نیروهای خارجی شاه و همه کاره ایران را بردند، محمدعلی فروغی چارهای نداشت جز به صندلی نشاندن، ولیعهدی که شاید حداقلی از توافق بر سلطنت او بود. شاه جوان که در آن زمان یکی دو ماهی مانده بود تا ۲۲ سالش تمام شود، تا سالهای سال هرچه کرد زیر سایه پدر قدرتمند خود باقی ماند. محمدرضا هرچه میکرد گرچه با به به و چه چه کاسهلیسان و چاپلوسان دربار همراه بود؛ اما عبارت “شاه فقید” از دهان درباریان نمیافتاد. هیچکس باور نمیکرد او هم میتواند کشور را اداره کند. شاه جوان جنازه پدر را ۹ سال بعد به ایران آورد و برایش آرامگاهی زیبا ساخت تا شاید همگان باور کنند که رضا شاه مرده است؛ اما باز سایه “شاه فقید” بر سر شهریار سنگینی میکرد. از سوی دیگر رجال و سیاستمداران بزرگ و شناخته شده بیشتر از دوران قاجار و پهلوی اول مانده بودند و طبیعی بود کسی یک جوان فرنگ رفته را داخل بازی سیاسی به حساب نیاورد. محمدرضا، شاه بود؛ اما نه آنگونه که خود میخواست باشد. او شاه بود؛ اما نفر اول و آخر کشور نبود.
۱۲ سال بعد، کودتایی علیه یک دولت مردمی و نخستوزیری توانمند، همه چیز را تغییر داد. همه رضا نشان داد میتواند با مخالفانش به شدت برخورد کند. به فاصله کوتاهی از این قدرتنمایی، چهره سیاسی کشور تغییر کرد. رجال عصر پهلوی اول، یا در جریان کودتا دستگیر و خانهنشین و زندانی شده بودند؛ یا به علت کهولت سن توانایی نقشآفرینی نداشتند و یا به مرگ طبیعی از دنیا رفته بودند. عرصه برای مهرهچینی محمدرضا آماده بود و او توانست سرانجام از میانه دهه ۳۰ و اوایل دهه ۴۰، آنگونه که میخواهد سلطنت کند. هم سلطنت و هم حکومت. او نفر اول و آخر کشور در همه امور بود.
به موازات این اتفاق که در حاکمیت رخ داد، در میان نیروهای مخالف حکومت نیز در این سالها تغییراتی مهم قابل مشاهده است. تغییراتی که سرانجام به انقلاب بهمن ۵۷ منجر شد. هرچند این تغییرات در طول زمان رخ دادند و ناظران سیاسی به سختی میتوانستند در همان سالها نتایج آنها را پیشبینی کنند.
پس از کودتا، فعالیت جبهه ملی ایران هیچگاه مانند گذشته نشد. اما از دل جبهه ملی حزبی بیرون آمد که تاثیر شگرفی بر فضای سیاسی ایران گذاشت. نهضت آزادی ایران، در سال ۴۰ تاسیس شد. دو سال بعد، هیاتهای موتلفه اسلامی اعلام موجودیت کردند. حدود سه سال بعد سازمان مجاهدین خلق ایران از دل نهضت آزادی ایران بیرون آمد و گرچه موجودیت آن تا سال ۵۰ مخفی نگه داشته شد؛ اما در تمام این سالها به کادرسازی مشغول بود. در همان سالهای دهه ۴۰، دو گروه با مشی مسلحانه فعالیت خود را آغاز کردند که در سال ۵۰ با یکدیگر ادغام شدند و سازمان چریکهای فدایی خلق ایران را تاسیس کردند.
در حقیقت هشت سال پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، فعالیت سیاسی در قالبی جدید از سر گرفته شد. فعالیتی که به وضوح با عملیات مسلحانه و براندازی همراه بود. جدا از این موضوع توجه به فعالان سیاسی، شعارها و خواستههای آنان نیز مهم است. در دهه ۴۰ نیروهایی وارد کارزار سیاسی شدند که گرچه در احزاب و گروههای قدیمی عضویت داشتند؛ اما به واسطه سن و سالشان، جزو کادرهای رده بالا نبودند. از یک نگاه دیگر میتوان گفت به موازات نو شدن رجال حکومتی، فعالان سیاسی و اپوزیسون نیز نو شد. در همین حال فعالان جدید شعارهایی برای خود برگزیدند که با شعارهای نسل قبلتر متفاوت بود. شاید این شعارها در نهایت با اسلاف خود همسو بودند؛ اما ظاهری متفاوت به خود گرفتند.
به نظر میرسد این تغییرات عامل مهمی در پیروزی انقلاب ۵۷ بودند. در حقیقت اگر آیت الله خمینی راه آیت الله العظمی بروجردی یا آیت الله کاشانی و آیت الله مدرس را در پیش میگرفت یا اگر چریکهای فدایی همان راهی را میرفتند که حزب توده رفته بود یا نهضت آزادی و سازمان مجاهدین به راه جبهه ملی وفادار مانده بودند، بهمن ۵۷ میآمد و میرفت و انقلابی رخ نمیداد.
نتیجهگیری:
به نظر میرسد تغییرات ایجاد شده در هیات حاکمه امری اختیاری از سوی محمدرضا پهلوی بوده باشند؛ اما به درستی مشخص نیست اپوزیسیون نیز به اختیار تغییر چهره داد یا از سر ناچاری. در هر حال این تغییرات شیب تحولات در ایران را تندتر از حالت عادی کرد.
اینجا فیلتر شده است. یعنی من نمیتوانم بدون فیلترشکن بازش کنم. دلیلش را هم نمیدانم و راستش اصلا حوصله پیگیری هم ندارم. اگر کسی فکر میکند یه صفحه اینترنتی که صاحبش آدم بیحوصلهای مثل من است، میتواند برای کسی یا جایی خطر یا ضرری داشته باشد، من تصورش را آشفته نمیکنم. هرچند به نظر من اشتباه میکند.
به هر صورت من همینجا ادامه میدهم به هر از گاهی نوشتن و ناله کردن.
همین!
هر روز که سر کار میروم (میآیم؟) روز میزم چهار روزنامه صبح نشستهاند. خودم گفتهام هر روز آنها را بخرند تا در تحریریه بدانیم همکاران چه میکنند و چه موضوعاتی برایشان مهم و جالب توجه است.
یک روزنامه اقتصادی، یک روزنامه عامهپسند، یک روزنامه شهری و یک روزنامه سیاسی.
همه را ورق میزنم. گزارشها را میبینم. اگر سرمقالهای داشته باشند، میخوانم و خلاصه زمانی صرف میکنم تا مطلب دندانگیری بیابم. طبیعتا با توجه به شرایط موجود، انتظار شق القمر نمیتوان داشت؛ اما گاهی گزارشی، گفت و گویی یا مقالهای یافت میشود که ارزش خواندن داشته باشد. اما این ارزشدارها هر روز دارند کمتر و کمتر میشوند و روزنامهها لاغرتر از قبل چاپ میشوند.
فلان روزنامه که در ابتدای انتشار سر و صدای زیادی راه انداخت و دستمزدهای آنچنانی برای خبرنگارانش تعریف کرد، حالا هر روز یک فرم و چند صفحه کم میکند و خبر میرسد نیروهایش تعدیل شدهاند. یکی دیگر از روزنامهها هر روز کلفتتر میشود، اما آگهیهایش را که جدا میکنی، چیزی نمیماند جز خبرهای اینترنتی آن هم طبیعتا از سایتهای بیخطر و البته چند صفحه تبلیغ برای کاندیدای ریاست جمهوری دور آینده.
یکی دیگر، آنقدر بیخاصیت است که خواندن ندارد و سرانجام، آخری را باید در یکی دو گزارش سر هم بندی شده و بیسر و ته، خلاصه کرد.
به عنوان کسی که از سال ۷۵ تا امروز هر روز روزنامهها را ورق زده و خوانده، هیچ وقت آنها را تا این حد لاغر ندیده بودم. نمیدانم مردم به چه دلیل و علتی و بهانهای باید در این وضعیت اقتصادی پول روزنامه بدهند.
قبول دارم که اوضاع اصلا مساعد نیست؛ خودم هم در همین شرایط دارم دست و پا میزنم؛ اما چقدر از این لاغر بودن تقصیر خود ما است؟ تا به حال کسی به این سئوال، جواب قانع کنندهای داده؟
ناگهان نگاه میکنم میبینم دی دارد تمام میشود و اینجا چیزی ننوشتهام. چرا؟
این روزها انگار نوشتن را فراموش کردهام. کاری که سالهاست بلد بودهام را دیگر نمیتوانم انجام بدهم. میدانم مشکل کجاست؛ اما هنوز راهی برای درمان پیدا نکردهام. هرچه مینویسم، آن چیزی نمیشود که میخواستم. نمیتوانم حرفهایم را در کلمات خلاصه کنم.
فعلا مشغول امور شخصیام. دارم همان کاری را میکنم که سالها به دیگران توصیه کردهام که در شرایط اینچنینی انجام دهند.
روزهای بد اگر گذشتند که چه بهتر و اگر نگذشتند، باید یاد بگیری چطور زندگی کنی. مثلا تهرانیها یاد گرفتهاند چطور در هوای تهران نفس بکشند با این همه دود و دم. من هم یاد میگیرم.
اندک سوادم میگوید از معدود مواردی که میتوان یک مسجد را خراب کرد، زمانی است که بر سر راه قرار گرفته باشد.
در این روزها که محلهها و کوچهها و خیابانها را سیاهپوش کردهاند، زیاد هستند معابری که کاملا مسدود شدهاند برای برپا کردن تکیه. داربستها پیادهروها که هیچ، خیابانها را هم مسدود میکنند. بماند ترافیکی که برای گرفتن نذری (عموما چای و شربت و شیرکاکائو و…) در خیابانها ایجاد میشود.
اما اینها مسئله این روزهای من نیستند.
در مسیری که هر روز برای رسیدن به محل کار طی میکنم، یک مدرسه و کنیسه یهودیان وجود دارد. این را از نام مدرسه میتوان فهمید و البته مردانی که کلاههای کوچک مخصوص یهودیها (“کیپا” یا “یاماکا”) را بر سر دارند. حالا درست روبروی این کنیسه، برادران دینی ما آمدهاند و تکیهای در پیادهرو با داربست علم کردهاند. از وقتی داربستها بالا رفتهاند تا همین امروز که دیگر پیادهرو کاملا مسدود شده بود و مردم (و البته موتوریها) از خیابان استفاده میکردند، داشتم به این فکر میکردم اگر مشابه چنین رفتاری را غیر مسلمانان در کشوری که اکثریت مسلمان نیستند، انجام میدادند، چه میشد؟
مثلا کشوری با اکثریت مسیحی را تصور کنید که مردمش به مدت حداقل ۱۰ روز، پیادهروی مقابل یک مسجد را میبستند و مراسم مذهبی خود را انجام میدادند. آنوقت واکنش ما به این هتک حرمت!! چه بود؟ آیا پس از مراسم سیاسی- عبادی نماز جمعه راهپیمایی سراسری در شهرهای کوچک و بزرگ ایران انجام نمیشد؟ یا برادران دینیمان در کشورهای مصر و سودان و پاکستان و الجزیره و عربستان و امارات و عراق و… از چنین رفتاری به خشم نمیآمدند؟
چرا در کشوری با اکثریت مسلمان و شیعه، باید مسلمانیمان را در چشم اقلیتها کنیم؟ چرا باید آسایش را از کسانی که مانند ما نمیاندیشند، سلب کنیم؟ با این کار چه چیزی ثابت میشود؟
پانوشت: به دوستانی که میخواهند از فلسطین مثال بیاورند، توصیه میکنم پست پیشین را مطالعه کنند.
من میگویم مد شده است. چرایش را خیلی ساده همه (یا بیشتر) ما میدانیم. آنچه در این ۳۳ سال گذشته، تکرار کردن ندارد و نتیجه منطقیاش همینی میشود که الان میبینیم؛ اما به هر حال، من از این مد خیلی خوشم نمیآید. حداقل این لباس برازنده آدمهای تحصیلکرده و باسوادی نیست که تلاش میکنند طرفدار حقوق بشر باشند.
در روزهایی از سال که مناسبتهای مذهبی دارند (که کم هم نیستند) مخالفت عیان با مذهب بیشتر از روزهای دیگر است و البته در کنار آن، توهین به آدمهایی که به تعقل یا تقلید، مسلمان و شیعه هستند. طبیعتا اسم این کار، در نظر گروه فاعل آن، اصلا توهین نیست. اینکه تو بیش از یک میلیارد آدم را به صفاتی چون احمق، خرافاتی، دیوانه و… بنوازی و بعد آن را سکولاریسم بخوانی، کاری است که مخالفت با آن این روزها هزینههای زیادی دارد و در عوض، چشم بستن و فریاد زدن، کاری ساده و همگانپسند است.
“ببین طرف مقابل چه میکند؟” این پاسخ کسانی است که دور و بر ما راه میروند و به هرچه مظهر مذهبی دارد، بد و بیراه میگویند. واقعیت این است که من هم با بسیاری از اعتقادات و افکار گروهی که اکنون بر مصدر امور نشستهاند، مشکل دارم؛ اما به هر حال به خودم اجازه نمیدهم به عقایدشان (یا خودشان) توهین کنم.
متاسفانه ما در چرخهای از توهین گرفتار شدهایم و خروج از آن به نظر ناممکن میرسد. در میان آدمهای تحصیلکرده و قشر متوسط، سخن گفتن از لزوم احترام به عقاید، آداب و رسوم و مناسک مذهبی، تقریبا به ایزوله شدن میانجامد و در جمع متعصبین مذهبی، حرف زدن درباره لزوم رواداری و احترام به عقیده مخالف، دیوانگی است.
سخن من (که این روزها در عمل اصلا طرفداری ندارد) خیلی ساده است.
“شما میتوانید با یک عقیده مخالف باشید؛ اما حق ندارید به آن و طرفدارانش توهین کنید.”
اگر شما بگویید طرف مقابل چنین کاری میکند و ما هم در جواب آنها این عمل را تکرار میکنیم، حرف من این است که آیا توهین طرف مقابل کار خوبی است؟ اگر خوب است که ناراحت نشوید و اگر بد است، آن را تکرار نکنید.
۱- یک زمانهایی بر در و دیوار شهر ما نوشته بودند “جنگ، جنگ است و عزت و شرف ما در گرو همین جنگ است” حالا آن “است” شده است “بود” و آن “همین” شده است “همان”. یک اتفاق مهمتر هم افتاده. دیگر “عزت و شرف ما” در گرو “جنگ” نیست؛ اما گویا “عزت و شرف” دیگران در گرو “جنگ” است.
۲- یک زمانهایی بر در و دیوار شهر ما نوشته بودند “جنگ، جنگ تا پیروزی”. اتفاق این است که ما دیگر قرار نیست از راه “جنگ”، “پیروز″ شویم؛ اما گویا “پیروزی” دیگران در گرو “جنگ” است.
۳- یک زمانهایی بر در و دیوار شهر ما نوشته بودند “جنگ، جنگ تا رفع فتنه از جهان”. (شاید هم دفع) اتفاق این است که ما دیگر قرار نیست از راه “جنگ”، “فتنه”ها را “رفع یا دفع″ کنیم؛ اما گویا “رفع یا دفع″ برای دیگران در گرو “جنگ” است.
۴- یک زمانهایی بر در و دیوار شهر ما خیلی شعارها نوشته بودند که ما آخر هم نفهمیدیم محقق شدند یا نه؛ اما…
۵- اما این ما بودیم که در همان آن سالها که شبانه روز بر در و دیوار شهرمان شعار مینوشتند، زیر بمب و موشک خوابیدیم. این ما بودیم که تکه پارههای عزیزانمان را طوری چیدیم که بشوند یک تابوت. این ما بودیم که اینجا- در همین شهر ادبار گرفته- ماندیم. این ما بودیم که همه چیزمان را دادیم.
۶- یک زمانهایی میگفتند “وقتی شیپور جنگ نواخته شود، مرد از نامرد شناخته میشود” اما حالا وقتی شیپور جنگ نواخته میشود، من بند دلم پاره میشود.